ما محرومیم یا آموزش یا دانش آموزان

مدرسه ابتدایی انصارالله صالحین دهکده

باور کنید این همان مدرسه ای است که در آن بهترین دوران زندگی خردسالیمان را سپری کردیم . یاد گرفتیم بنویسیم بابا ، بنویسیم نان ، بنویسیم مادر در باران آمد         اما آن روزها وقتی می نوشتیم بابا  شاید بابایی بود که برق خوشحالی چشمانش در دلمان شیرینی ایجاد کند و امروز ممکن است با چشمان بسته و لبانی خاموش برای خوشحالی ما دعا کند  !! آری آن روزها انصافا مادرمان زیر باران خیس می شد تا ما راحت باشیم سرما نخوریم یا تب نکنیم اما امروز ممکن است تنها سنگ مزارش خیس شود و ما حتی خشکش  نکنیم/ آن روزها نان از تنور داغ خانه خودمان بیرون می آمد و بوی تازگی اش به راحتی محله ای را در بر می گرفت اما امروز شاید دلمان هم مانند نانمان بیات شده باشد . روزهایی که کیف مدرسه ما گونی بود و گلهای قشنگ ساده ای که خدای محبت مادرمان بر آن دوخته بود تا کمی ذوق کنیم  اما امروز کیف بچه هایمان چرم است و پر از زیپ با یک جامدادی پر از مداد رنگی که دیگر لازم نباشد نوک مدادش را با دهان خیس کند یا از کوچکی آن انگشتش خسته شود و دستش عرق کند . یادش به خیر آن روز ها زنگ تفریح که می شد حیاط مدرسه از بس شلوغ بود باید برای پیدا کردن دوستت میان دانش آموزان چند دقیقه ای می گشتی اما حالا بچه ها 10نفرند و ... ( خاطرات دیروز / ابوالفضل رفیعی )

بهار در مدرسه روستا

/ 1 نظر / 57 بازدید
حمید/حسن/علی اکبر

سلام برای موفقیت تمام نونهالان روستا مخصوصا دانش آموزای مدرسه صالحین دعا میکنم.طرحی هم برای تشویق و شکوفا شدن استعداد این عزیزان دارید؟